تبليغاتX
چه رازیست ورای اینهمه عظمت؟!!

چه رازیست ورای اینهمه عظمت؟!!

دل نوشته

امروز مینویسم از یک حس غریــــــــــــــــــــــــب!

حس غریبی که خودمم نمیدونم چیه...

غمه یا شادی؟ نگرانیه یا امیدواری

فقط میدونم یه حس غریب سراغم اومده اما با همه غربتش قشنگه

منو نزدیک تر می کنه به خالق این همه حس متفاوت

این روزها حسهای خوب و بد با هم تداخله عجیبی پیدا کردن

که تشخیص بعضیاش مشکل میشه

از خوبها شروع میکنم که متهم به بدبینی نشم

 -یکی از دوستای خوبم قراره به شهرمون سفر کنه و

 چند ساعتی منو مهمونه مهربونیاش کنه

- فصل بهار رسیده و همه جا بوی گل و سبزه میده

(البته برا ما یزدیها دوام چندانی نخواهد داشت)

- خاطرات زیبای سیزده بدره پر انرژی امسال که با حضوره عزیزترینهام به بهترین شکل ممکن

 گذشت هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه...

حس داشتن یه دوست خوب که با کمکش تونستم خیلی از چاله چوله های ذهنمو که

 کهنه شده بودن بشناسم و پا به پاش درستشون کنم برا همیـــــــــــــــــــــشه...

و حتی به کمکش نزدیک تر شدم به اعتقادات نابی که خیلی بهشون فک نمیکردم

کسی که میتونم پاکیه وجودشو با تمام احساسم درک کنم

اما یک تلخی در تمام لحظه های تنهاییم... حتی تنهایی هم نه تمام لحظه هایی

 که فرصت بود برای فک کردن تمام وجودمو لبریز میکنه ...

حس بر هم زدن آرامش... حس تهمت و ناسزا ...

حس انتقام از دوستي که حالا بدترین و منفور ترینه...

حس عذاب وجدان از اونهمه مهربونی و حالا !!!

کاش توی رفاقت کمتر مهربونی کرده بودم ... کاش اینهمه بی ریا نبودم

کاش هرچی میخواست بگه میگفت اما پاکیو بی ریاییمو مسخره نمیکرد...

کاش میتونستم فک کنم نمیشناخته منو...

کاش دوستم نبود که حالا

وقتی بقیه احوالشو میپرسن جوابی نداشته باشم

بگذریم چون به خدا واگذارش کردم ...

"این نیز بگذرد"

این چیزیه كه نمیذاره از بهترین لحظه های زندگیم لذت ببرم

این دوتا دوست رو مقایسه که میکنم ترس تمام وجودمو میگیره

نکنه بازم همچین اتفاقی بیافته؟

نکنه همین دوست و معلمم روزی بیاد که همین چیزارو ازش بشنوم؟

نکنه باز در اوج آرامش از وجود بهترین دوست یهو آتیش بزنه به همه ی خوبیها و

 پاکیها و اعتمادم؟

به خاطر این فکرم جلوی تام دوستای خوبم شرمندم...

شرمندم که دنیا رو مثل سابق نمیبینم

شرمندم که مهربونیهام رنگ دروغ و ترس از صمیمی شدن گرفته

شرمندم که از اون همه صداقت و صمیمیت فقط یه قالب مونده برام

شرمندم اگه گاهی با سخت گیریهام آزارشون میدم

خدایا شرمندم از اینهمه بدبینی به بنده هایی که عاشقشونی!

خدایا مظلوم واقع شدم تو حقمو بگیر ....

دیگه کمتر از دوستای قدیمی خبر دار میشم این حس خوبی نیست

حس جدا موندن از اون فضای زیبا و دوستانه ...

که لحظه لحظش آدمو سرشار از خوشبختی می کرد

حالا اسمایی شدم که از با همه هست و با هیچکس گرم نمیگیره

آدمی که از وابستگی به خوبیهاهم وحشت داره

اسمایی که اینطور نبود ...

دلم فقط بچه هارو میخواد ...

جواب هر محبتی رو با چپوندن زورکیه شکلات خیس خوردشون جبران میکنن

و جواب هرر اخمی رو بی درنگ با پرت کردن اسباب بازیشون طرفت

این بی درنگیو بی ریاییه بچه ها هیچوقت تو بزرگترا نیست

مثل فرشته ها پاکن و پشت هیچ نگاهیشون کینه و نا پاکی راه نداره

"لباسهای گلدار میپوشم شاید به سادگیه ۷ سالگی برگردم"

"ممنونم وبلاگ جونم که هنوز جایی برای دردودل مونده برام که هنوز

امنه امنه و نمیترسم از حرف زدن ... که نمیترسم از صمیمی شدن"

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 12:55 توسط اسماء|

دوره ای شده که حاضرم مثل "پت" باشم ....

اما یک دوست واقعی مثل "مت" داشته باشم!!

پ.ن: خیلی بی معرفتی دوست وبلاگی حتی جای کامنت نذاشتی تا خداحافظی کنم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 12:58 توسط اسماء|

غروب جمعه شد دوباره بغض آسمان شکست

بهار غنچه های نو شکفته در خزان شکست

غروب جمعه آمد و نیامدی ز کعبه تو

دوباره در صدای کعبه وسعت اذان شکست

تو وارث زمینی و زمان به انتظار توست

بیا که زیر بار غصه قامت زمان شکست

امید پیرهایمان دوباره نا امید شد

و مثل قلب پیرها، غرور هر جوان شکست

دوباره کشتی دلم غریق در سراب شد

و گردباد غم وزید و باز بادبان شکست

دوباره آمدم شبانه با تو درد دل کنم

که بغض کهنه ام امان نداد و بی امان شکست!

 

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 18:19 توسط اسماء|

اولین روز خدا با بوی سیب آغاز شد

زندگی درگرگ ومیش یک فریب آغاز شد

 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند !

خوش به حالشان

که لنگه ی همند .....

***

تخمی از لانه بیرون می افتد

و می شکند

زندگی

بچه گنجشکی را غافلگیر می کند!

 

***

تا عشق دوید از دهانم بیرون

نام تو کشید از دهانم بیرون

 

گفتم که به تو حرف دلم را بزنم

یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

***


کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پــُرم‌ گوش برایم بفرست

 

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

 

***

مصراع نخست ، من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

 

ایراد ندارد ! به کسی چه ؟ اصلن

شعر خودم است ، من تو را می بوسم

 

***


دل بی تو درون سینه ام می گندد

غم از همه سو ، راه مرا ... می بندد

 

امسال بهار بی تو یعنی پائیز

تقویم به گور پدرش می خندد

 

***

سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

 

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

***

عمری است شبانه روز لب هایت را ....

لب باز نکن ، هنوز لب هایت را ....

 

نه ، سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لب هایت را

 

نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 18:18 توسط اسماء|

دوستای خوبم

خداحافظ همین حالا

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/30ساعت 11:43 توسط اسماء|

 

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

 

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

 

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

 

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

 

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

 

پ.ن:کاش راهي هم براي پاک کردن اشکها به جاي پنهان کردن آنها پيدا ميشد

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/25ساعت 0:7 توسط اسماء|

 

از شعله شعر من زبان می‌سوزد
حرفی بزنم اگر، دهان می‌سوزد
چندی‌ست سرم لانه ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان می‌سوزد

اسبی که به روی قالی خانه‌ی ماست
در تاخت و تاز خالی خانه‌ی ماست
آن گاو که در تابلو نقاشی است
خوشبخت‌تر از اهالی خانه‌ی ماست!

با سرعت بی‌مهار واگن هایش
با لشکر بی‌شمار واگن هایش
از   دور  قطار  زندگی  می‌ آید
تنهایی و مرگ، بار واگن‌هایش

بگذار که مشکلات را درک کنی
تا لذت کیش و مات را درک کنی
زحمت بکش این پیاز را پوست بگیر
تا فلسفه‌ی حیات را درک کنی

از آتشم و زبانه‌ام گم شده است
از بادم و آشیانه‌ام گم شده است
از آبم و رود، رود  سرگردانم
در خاک کلید خانه‌ام گم شده است

او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بی‌چاره ولی بی‌خوابی است
من گربه‌ی ولگرد خیابان هستم
او گربه ی چاق و چله‌ی قصابی است

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست

من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمی‌برد به این زودی‌ها
باید دو هزار گرگ را بشمارم

در شعر خود اعتراض می‌کاشت جلیل
هی پنجره‌های باز می‌کاشت جلیل
میلیونر شهر می‌شد امروز اگر
جای کلمه پیاز می‌کاشت جلیل

 

جلیل صفربیگی

نوشته شده در سه شنبه 1389/11/19ساعت 21:18 توسط اسماء|

بگذار حال و روز زمين منجمد شود

 

خيلي به فکر اين که زمستانيم نباش

نوشته شده در شنبه 1389/11/16ساعت 18:33 توسط اسماء|

 

توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت 16:33 توسط اسماء|

سلام به تمام دوستای عزیزم

دوستی مفهوم مختلفی میتونه داشته باشه حالتهای مختلفی هم داره

اما دوستی تو تمام حالتاش یه وجه مشترک داره

باید از اول جوری باشی که راه داشته باشی برا انعطاف

اونقدر بری جلو تا مطمئن بشی نه به خودت لطمه میزنی نه به دوستت

که اگه وسط راه فهمیدی تو چی فکر میکردی و چی شد

با مغز نری تو دیفال...

 یا وسط کاری نکنی که دیگه نتونی گریه ی دوستتو بند بیاری

به خودت میای میبینی عجب اشتباهی کردی

کم و بیش داره...

رسمی و صمیمی داره...

الکی و راستکی داره...

با تمام وجود یا موضعی داره...

عشقولانه و معمولی داره...

موقتی و ابدی داره...

گاهی اونقدر به دوستت نزدیک میشی

جوری به هم شبیه میشین که تشخیصتون از همدیگه مشکل میشه

یه وقت چشمتو باز میکنی میبینی تمام رفتارت به کنار دوستت بودن خلاصه میشه

با کوچیکترین تلنگری سرشار از احساس مثبت میشی

یه تک زنگ دوستت مدتها لبخندو به لبت میاره و هزارتا مفهوم داره برات

با هر حرکت کوچیک دوستت عمق حرفشو میفهمی

با هر کلمش به وجد میای و لبریز هیجان میشی...

حتی توی کویر میتونی دل دوستانتو دریای وجودت کنی و بخندی

بدون وجودش دیگه کاری نداری برا انجام دادن

حرفی نداری برای گفتن

فکری نداری برای ایجاد تحول

تمام لحظاتت همضربان شده بودی با دوستت که بدون حضورش

ضربان قلبت هم احساس نمیکنی

اینجوری میشه که همه چیز تو ذهنت اتفاق میافته

دیگه حضورت تو جمعی که هستی احساس نمیشه

دیگه اونجایی نیستی که هستی...

دیگه اون کسی نیستی که همیشه بودی...

دیگه هیجان انگیز ترین چیزا به هیجان درت نمیارن

 و با تصور روزهایی که ....

روزهایی که

دوستتو هر وقت از روز که میخواستی می دیدی...

هروقت اراده میکردی تو یه جمع پر شوره دوستانه بودی...

فاصله هاتون یه قدم بود

 یه خوابگاه بود...

 یه نفس بود...

برا دیدن دوستت فقط یه اس ام اس لازم بود ...

که حتی لازم نبود خیلی توضیح بدی برا چی ازش میخوای که بیاد

میگفتی بدو بیا کارت دارم...

وای خدا جونم یادش بخیر

پ.ن۱:اومدم یه چیزی بنویسم که دلم آروم بگیره نشد که نشد

پ.ن۲:از هرجا که شروع میکنم به جایی ختم میشم که نمیخواستم

به جایی که فکر میکردم میشه فراموش کنم ولی نشد که نشد

پ.ن۳:آنقدرها دور شدي که جاي خاليت در زندگيم با حضور خودت هم پُر نخواهد شد

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت 16:22 توسط اسماء|


آخرين مطالب
» حس غریـب!
»
» وسعت اذان
» در هر قفسی کلید امیدی هست
» خداحافظی بی مقدمه
» ساحل مانده ها
» کلید امیدی
»
» نیاز
» دوست
Design By : Pars Skin